خرید بک لینک
حالم خوش نیست محمد یکشنبه اومد قرار بود بعد از کار من بریم خونه بهار تا اخر شب تازه میگفت شبم بمونیم که من گفتم باشه واسه چهارشنبه که بنفشه بره تهران! دیروز که گفت کار داره و حدود ساعت 7:30 میاد, من از 6:30 از خونه زدم بیرون سر راه یکم میوه گرفتم و رفتم خونه بهار تند تند تمیز کردم خونشو نماز خوندم و چای گذاشتم چند بار بهش زنگ زدم هی میگفت 10 دیقه دیگه کارم تموم میشه اخرش ساعت 9:15 اومد یکم حرف زدیم خیلییی سعی میکردم اروم باشم و گریه نکنم ولی نمیشد ساعت 10 که شد پا شد که بره انقدر عصبی شده بودم که هیچی نمیفهمیدم !!! من دوساعت منتظر بودم برای 45 دیقه؟!!! کلی عذر خواهی کرد و گفت فردا از ظهر میایم و حسابی حرف میزنیم ... امروزم که ظهر زنگ زد گفت کار دارم و یه ساعت میام میبینمت و فردا شب با هم میشیم عصرم زنگ زد گفت فردا شب باید برم عروسی .... واقعا حالم از خودم به هم میخوره چندین بار به فکر خودکشی افتادم ولی نمیتونم بار این گناه بزرگ رو به دوش بکشم ... مطمعنم خیلی دوستم داره و چون یک هفته نبوده زیاد کار داره اما این چیزا برای من قابل قبول نیست خدایا کمک کن نمیدونم تا کی باید اینطوری بلاتکلیف باشم

برچسب: نویسنده: کیان باقریان تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 18:10

امروز روز دعای عرفه بود و فردا هم عید قربان

امسالم روز عرفه با هم بودیم البته خیلی اتفاقی افتاد تو این روز

ساعت 6 اومدیم خونه بهار یکم حرف زدیم یک ساعتی خوابید منم رفتم بیرون و اومدم قبل از اینکه برسم بهم زنگ زده بود که بیدار شده.

الانم کنارمه قربون چشماش برم خوابید صدای خروپفش هم بلند شد

خدایاااا امشب یه طور ویژه ای شکرت

برچسب: نویسنده: کیان باقریان تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 18:10

خاطراااات شمال محااااله یادم بره

این حکایت منو محمده , امشب اومد خونه بهار از اول داشت خاطرات شمال رو تعریف میکرد اینکه رفتیم حرم و من سردم بود خاطرات نمک آبرود , غرق شدنمون .... خدایی هر ثانیه ی با هم بودنمون عالی بود

امشبم شب خیلی خوبی بود مرسی محمد

خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: کیان باقریان تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 18:10

صفحه بندی